محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2902
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« كشتزارها هستند « كه وقت درو كردنشان نزديك شده » گويد : وقتى نامه ها پيش معاويه رسيد و اين نامه را خواند گفت : « از مرگ من خبر مىدهند . » گويد : معاويه مىگفت : « براى من چيزى لذتبخشتر از اين نيست كه خشمى را فرو خورم . » گويد : معاويه به عبد الرحمان بن حكم بن ابى العاص گفت : « برادر زاده ، تو شعر مىگويى ، مبادا تغزل زنان گويى كه زن شريف را بيازارى يا هجا گويى كه محترمى را بيازارى و زبونى را برانگيزى ، يا مدح گويى كه طمع مرد وقيح است ، از مفاخر قوم خويش سخن آر و مثل گوى كه خويشتن را بيارايى و ديگران را ادب آموزى . » ابو الحسن بن حماد گويد : معاويه ثمارا ديد كه جبه به تن داشت و حقيرش گرفت . گفت : « اى امير مؤمنان جبه نيست كه با تو سخن مىكند ، آنكه در جبه است سخن مىكند . » سليمان گويد : معاويه گفت : « دو كسند كه اگر بميرند نمرده باشند و يكى هست كه اگر بميرد مرده باشد ، من اگر بميرم پسرم به جايم نشيند ، سعيد اگر بميرد عمرو به جايش نشيند ، اما عبد الله بن عامر اگر بميرد مرده باشد . » گويد : اين سخن به مروان رسيد و گفت : « از عبد الملك پسر من سخن نياورد ؟ » گفت : « نه » گفت : « دوست ندارم كه به جاى پسرم هر دو پسرشان را داشته باشم . » عبد الله بن صالح گويد : يكى به معاويه گفت : « چه كس را بيشتر از همه دوست